تبليغاتX
کروشه
کروشه
فردا ۲۶ دی ماه روز به دنیا آمدنِ کسی ه که به زندگیِ من معنایی داده .. زندگی ِ من و خودش..

شعر فال قهوه ی "نزار قبانی"رو خیلی دوست داره با ترجمه ی رضا طاهری. همین شعر و تقدیمش می کنم" تولدت مبارک"

 

قارئه الفنجان/ فال قهوه

 

جَلَسَت

نشست

جَلَسَت والخوفُ بعینیها

نشست و ترس در چشمان اش بود

تتأمَّلُ فنجانی المقلوب

فنجان واژگونم را نگریست

قالت: یا ولدی.. لا تَحزَن

گفت: اندوهگین مباش پسرم

فالحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب

عشق سرنوشت توست

الحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب

عشق سرنوشت توست

یا ولدی، قد ماتَ شهیداً

من ماتَ على دینِ المحبوب

پسرم هر که در راه محبوب بمیرد شهید است.

یا ولدی، یا ولدی

پسرم پسرم

بصرت،بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً

بسیار نگریسته‌ام و ستارگان بسیار را دیده‌ام

لکنّی.. لم أقرأ أبداً فنجاناً یشبهُ فنجانک

اما هیچ فنجانی شبیه فنجان تو  نخوانده ام

بصرت،بصَّرتُ.. ونجَّمت کثیراً

بسیار نگریسته‌ام و ستارگان بسیار را دیده‌ام

لکنّی.. لم أعرف أبداً أحزاناً تشبهُ أحزانک

پسرم هرگز نشناخته ‏ام و غمی چون غم تو

مقدورک ان تمضى أبدا فى بحر الحب بغیر قلوع

سرنوشت تو، بی بادبان در دریای عشق راندن است

وتکون حیاتک طول العمر، طول العمر کتاب دموع

و سراسر زندگی‌ات سراسر زندگی‌ات  کتابی است از اشک

مقدورکأن تبقى مسجونا بین الماء وبین النار

و تو گرفتار میان آب و آتش

فبرغم جمیع حرائیقه

با وجود همه ی سوزش‌ها

فبرغم جمیع سوابقه

با وجود همه ی پیامدها

وبرغم الحزن الساکن فینا لیل نهار

و با وجود اندوهی که ماندگاراست در شب و روز

وبرغم الریح وبرغم الجو الماطر والاعصار

و با وجود طوفان و هوای بارانی، موج ها

الحب سیبقى یاولدی

پسرم عشق برجای می‌ماند

أحلى الاقداریاولدی

عشق زیباترینِ سرگذشت‌هاست

بحیاتک یاولدى امراة

در زندگی ات زنی است

عیناها سبحان المعبود

با چشمانی شکوهمند

فمها مرسوم کالعنقود

لبان اش  خوشه انگور

ضحکتها أنغام وورود

و خنده اش تصنیف گل ها

والشعر الغجرى المجنون یاسافر فى کل الدنیا

و موی کولی وار و دیوانه وارش به گوشه‌های دنیا سفر می‌کند

قد تغدو أمرأة یاولدى یهواها القلب هی الدنیا

پسرم زنی انتخاب کرده‌ای که دنیا دوست اش دارد

لکن سماءک ممطرة

اما آسمان تو بارانی است

وطریقک مسدود مسدود

و راه تو بسته‌است و بسته‌است

فحبیبةُ قلبکَ.. یا ولدی نائمةٌ فی قصرٍ مرصود

پسرم! معشوقه‌ات در در خواب است درکاخی از نگاهبانان

من یدخُلُ حُجرتها من یطلبُ یَدَها..

هرکه بخواهد وارد خانه اش شود یا دست اش را بگیرد

من یَدنو من سورِ حدیقتها

هر که بخواهد از پرچین باغش بگذرد

من حاولَ فکَّ ضفائرها..

هر که بخواهد گره گیسوانش را بگشاید

یا ولدی.. مفقودٌ.. مفقود

پسرم ، ناپدید می‌شود و  ناپدید می‌شود و ناپدید

ستفتش عنها یاولدی فى کل مکان

پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی رفت

وستسأل عمها موج البحر وستسأل فیروز الشطأن

از موج دریا و مرواریدهای کرانه‌ سراغش را می‌ گیری

وتجوب بحارا وبحارا وتفیض دموعک أنهارا

و در می‌ نوردی و می پیمایی دریاها و دریاها را و اشک هات رودخانه می شود

وسیکبر حزنک حتى یصبح أشجارا

وغم ات که فزونی می‌یابد درختان سر برمی‌کشند

وسترجع یوما یاولدی مهزوما مکسور الوجدان

روزی باز خواهی گشت پسرم نومید و خسته

وستعرف بعد رحیل العمر

و از گذر عمر خواهی دانست

بأنک کنت تطارد خیط دخان

که تمامی ‌زندگی ات  را در پی رشته‏ ای از دود بوده ‌ای

فحبیبة قلبک یاولدی لیس لها أرض أو وطن أو عنوان

پسرم معشوقه ات نه جغرافیایی دارد نه سرزمینی نه نشانی

ما أصعب أن تهوى أمرأة یاولدی لیس لها عنوان

و چه دشوار است عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:10  توسط مریم رشیدپور | 
 

پرتاب شده‌ايم /ناتمام دور از هم /تا سراسر عمر

به جستجوي نيمه ديگر خويش باشيم

هر عصر /تكيده‌ترازهرروز /در شكافِ شب گم شويم

و هر صبح

باريك ‌تراز هر شب

از درز روز بيرون  آييم /تا باز آغاز

 

تيك تاك از تكرار نمي‌افتد /تا خميده /برپله‌يي بنشينيم

يك به يك /رؤيا‌هامان را به باد دهيم /دست بتكانيم

آه بكشيم

تمام شويم

 ////

هکذا    رمینا/ ناقصین    متفرقین /حتی نهایة العمر/ نبحث عن النصف الآخر

کل لحظة/نصبح أضعف عند ذی قبل /و نضیع فی تجاویف اللیل

 کل صباح /نصبح أرق عن ذی قبل /نخرج من کوة النهار /فی جولة جدیدة

 

بندول الساعة لا یتقوف عن السیر/ حتی نجلس علی الدرج /و فی ألم /نعطی للریاح أحلامنا

حلماً حلما

ثم نصبح صفر الیدین/نتأسف

ثم ننتهی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 12:10  توسط مریم رشیدپور | 

حالا دیگر

از مرگ نمی ترسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 10:36  توسط مریم رشیدپور | 
 

"کسی را دوست داشتم، از دستش دادم. وقتی این ضربه به من وارد شد دیوانه شدم،چون عین جهنم است. اما دیوانگی ام بی شاهد ماند، سرگردانی ام ظاهر نمی شد،فقط باطن ام دیوانه بود. گاهی به خشم می آمدم، به من می گفتند: چرا این قدر آرام اید؟حال آنکه از سر تا به پا سوخته بودم. شب در کوچه ها می دویدم، نعره می کشیدم، روزبه آرامی کار می کردم."

"کمی بعد جنون دنیا زنجیر پاره کرد. مثل خیلی های دیگر مرا سینه ی دیوار گذاشتند. چرا؟بی دلیل. تفنگ ها شلیک نکردند. به خودم گفتم: خدا، چه می کنی؟ همان موقع دست ازدیوانگی کشیدم. دنیا مردد ماند، بعد تعادلش را باز یافت."

"آیا خودخواه ام؟ به کسی، جز چند نفر، احساسی ندارم، ترحم برای هیچ کس، به ندرت مایلم خوشایند کسی باشم، به ندرت مایلم کسی خوشایند من باشد، و من کم وبیش برای خودم بی احساس، فقط در آن هاست که درد می کشم، طوری که کم ترین ناراحتی شان برایم دردبی پایانی می شود و با این همه، اگر لازم باشد، با طمانینه قربانی شان می کنم، هر حس خوشبختی از آنها می گیرم."

موریس بلانشو/ترجمه: پرهام شهرجردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:54  توسط مریم رشیدپور | 
 

بالاخره زندگی را لمس کردم

و فهمیدم که پوچی سنگینی است

بالاخره راز این عقده را آشکار کردم، افسوس

 فهمیدم زمانی طولانی را از دست داده ام

دردی تاریک، در غم و اندوهی فرود آمدم

دردی تاریک، و غیر از آن چیزی نیست

شبها بر من گذشتند

و این منم که فهمیدم، من زندگی را لمس کردم

و این چنین فریاد زدم

افسوس!

..............................

و اخیراً لمست الحیاة

و ادرکت ما هی أیّ فراغ ثقیل

و اخیراً تبینت سرّ الفقاقیع وا خیبتاه

و ادرکت أنی أضعت زماناً طویل

ألمّ الظلال و أخبط فی عتمة المستحیل

ألم الظلال و لا شیء غیر الظلال

و مرت علیّ اللیال

و ا أنا أدرک أنّی لمست الحیاة

و إن کنت أصرخ واخیبتاه!

"نازک الملائکه.دیوان.ج۲"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:42  توسط مریم رشیدپور | 

زمان بر من به کندی می گذرد

دقیقه هایش کند و ملال آور، گویی که چند عصر است

زمانی سیاه، و رنگ ستاره ها

چشمان گرگ را به یادم می آورد

نوری خفیف در پشت ابرها

آن را در نهایت رنگ سراب

و وهم زندگی شناختم.

///////////////

و مرّ علیَّ زمانٌ بطیءُ العبور

دقائقه تتمطی ملالاً کأنّ العصور

زمانٌ شدید السواد، و لون النجوم

یذکّرنی بعیونِ الذئاب

و ضوءٌ صغیرٌ یلوح وراء الغیوم

عرفتُ به فی نهایة لون السراب

و وهم الحیاة

نازک الملائکه،عاشقة اللیل

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 15:0  توسط مریم رشیدپور | 
 

زمانی که گفتم دوستت دارم، می دانستم

الفبایی نو اختراع می کنم

در شهری که هیچ کس خواندن نمی داند

شعری می خوانم

در سالنی خالی

و شرابم را در جام کسانی می ریزم

که نمی توانند آن را بنوشند.

///////////////////////////

آن روز که خداوند تو را به من داد

در یافتم که همه چیز را

در سر راه من نهاد

و همه رازهای نگفته را باز گفت.

"نزار قبانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:42  توسط مریم رشیدپور | 
 

 ألیس هناک مکان وراء الوجود

نظل الیه نسیر

و لا نستطیع الوصول!

یظل یسیر یسیر

و لا ینتهی، لیس منه قفول

و لابدّ من أن نعود

فلیس هناک مکان وراء الوجود

و لا نستطیع الوصول...

 

این جا مکانی ماورای وجود نیست؟

به سویش می رویم مدام!

نمی توانیم برسیم

پیوسته می رویم و می رویم

پایان نمی یابد و بازگشتی در کار نیست

چاره ای نیست باید برگردیم

این جا ماورای وجود نیست و

نمی توانیم برسیم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 16:28  توسط مریم رشیدپور | 

الحب المستحیل
عشق محال و نشدنی
أحبکِ جداً وأعرف أن الطریق إلى المستحیل طویل
بسیار تو را دوست دارم و می دانم راه به سوی غیر ممکن ، بس راه درازی است
وأعرف انکِ ست النساء ولیس لدی بدیل
و می دانم که تو بانو زنان هستی و غیر از تو برایم هیچ گزینه ای نیست
وأعرف أن زمان الحنین انتهى ومات الکلام الجمیل
و می دانم که زمان و ایام مهربانی به پایان رسیده و سخنهای زیبا از بین رفت و مردند
فی ست النساء ماذا تقول؟؟
بانوی زنان من چه بگویم
أحبک جداً... أحبک
تو را دیوانه وار دوست دارم تو را واقعا دوست دارم ...دوستت دارمِ
وأعرف أنی أعیش بمنفى وأنتِ بمنفى
و می دانم که که من در تبعیدگاه زندگی می کنم و تو نیز در تبعیدگاه دیگری هستی
و بینی وبینک ریح وغیم وبرق ورعد وثلج ونار
و بین من و تو باد و ابر و رعد وبرق و برف و آتش است
وأعرف أن الوصول لعینیک وهم
و می دانم که رسیدن به چشمان تو خیالی بیش نیست
وأعرف أن الوصول إلیک انتحار
و رسیدن به تو خودکشی است
ویسعدنی أن افجرو نفسی لأجلکِ أیتها الغالیة
ای بانوی من، من خوشحال میشوم اگر در راه رسیدن به تو تنم را تکه تکه کنم
ولو خیرونی لکررت حبکِ للمرة الثانیة
و اگر مرا مختار گردانند برای بار دوم عشقم را نسبت به تو تکرار میکنم
یا من غزلت قمیصک من ورقات الشجر
(الغَزَل = صنعت ریسندگی و بافندگی)
ای کسی که پیراهنش را از برگهای درختان دوخته ام
أیا من حمیتک بالصبر من قطرات المطر
ای کسی که با صبر، تو را از قطرات باران پناه دادم
أحبکِ جداً ... أحبک
تو را واقعا دوست دارم ... دوستت دارم
و أعرف أنی أسافر فی بحر عینیکِ دون یقین
و می دانم که در دریای چشمانت مسافرت می کنم بدون هیچ یقینی
وأترک عقلی ورائی وأرکض .. أرکض خلف جنونی
و عقلم را در پشت سر خود رها میکنم و می دوم .. می دوم پشت دیوانگی خود
(عقل و منطق را رها میکنم و پی احساس خود می روم )
أیا امرأة تمسک القلب بین یدیها
ای زنی که قلبم را در بین دستانت قرار می دهی و لمس می کنی
سألتک بالله لا تترکینی .. لا تترکینی
تو را به خدا قسم دادم مرا تنها مگذار ... مرا تنها مگذار
فما أکون أنا إذا لم تکونی
که من چیزی نیستم من هیچ هستم ، اگر تو در پیشم نباشی
أحبک جداً وجداً وجدا
واقعا تو را دوست دارم ..... دوستت دارم
ًوأرفض من نار حبکِ أن استقیلا
که خود را از عشق سوزناکت دور کنم
وهل یستطیع المتیم بالعشق أن یستقیلا
و آیا کسی که دل سوخته است ‌، می تواند معشوقه خودش را کنار بگذارد و از این عشق دور شود
وما همنی إن خرجت من الحب حیا
اصلا برایم مهم نیست که از این عشق زنده خارج شوم
وما همنی أن خرجت قتیلا
و نیز اصلا برایم مهم نیست که از این عشق مرده خارج شوم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 20:56  توسط مریم رشیدپور | 
سلام دوستای خوبم

یه ترجمه دارم و منتظر نظرات شما.

أبغضتُ نومَ النار فیک فکن لظیً

کن عرق شوقٍ صارخ متحرقِ

إغضب تکاد تموت روحک، لا تکن

صمتاً أضیعُ عنده إعصاری

إغضَب کفاک وداعة. أنا لا أحبّ الوادعین

إنّی مللت المیّتین.

                                      (نازک الملائکه، عاشقة اللیل)

 

از خواب آتش درونت متنفرم، شراره آتش باش

شور و شوق بلند سوزان باش

شورش کن، نزدیک است روحت بمیرد

ساکت نباش، که روزگارانِ نزد تو از دست می روند

خشمگین شو، وداع گفتن کافی است، من از وداع کنندگان بیزارم

پس بر مرگ لعنتی بخروش

من از مرده ها بیزارم .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 17:2  توسط مریم رشیدپور | 

  تو را در حيرتِ شب زنده داری و دسته گل ميخک

  تو را در سبزی مورد

  تو را در يقين مرگ و گورستان شناختم

  تو را نزد کشاورزی که نهال را در زمين می کارد

  و در دستانش تبر شکوفه می دهد شناختم

  تو را نزد کودکی سياه چشم

  و پيرمردی ناتوان شناختم

  تو را نزد صوفی رئوف پر احساس شناختم...

نازک الملائکه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 1:2  توسط مریم رشیدپور | 
  کوچ

  بدرود ای هر آن چه از آه و ناله هایی، در ژرفای وجود انسان هوشمند

  من در قلب خیالی خود سوگنامه ای هستم و تو فردا، راز زندگی منی

  ای اشک ها و اندوه های من، تا زمانی که در این هستیِ زیبا زندگی می کنم

  به شما عشق خواهم ورزید

  پس شما نیز تا زمانی که من در این دنیا زندگی می کنم، و تا زمانی که بار سفر       

   از این عالم بر می بندم همراه من باشید

  اما تو ای زندگیِ من بر این نیم کره خاکی، آن گونه سپری شو که روزگار می خواهد

  ای زندگی، بادبان هایت را برافراز و راهی شو، و آن گونه آواز بخوان که آهنگ ها

  می خواهند

  و زمانی که بادهای مرگ وزیدن گرفتند و دست قضا بادبان را به حرکت درآورد

  با چشمان فرو بسته ی امواج لبخند بزن و آهنگ بدرود ای ترانه ها را بخوان

  این چنین ای شاعره ی اندوه، کشتی به ساحل ابدی اش می رسد

  ساحل مرگ، ساحل وحی و اسرار، آن پنهانِ ناپیدا ! 

 

قصیده ی الرحیل ، نازک الملائکه . از مجموعه ی جلد اول مأساة الحیاة و أغنیة للإنسان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 15:3  توسط مریم رشیدپور | 
 

              "من از زمان نمی هراسم، فقط

               از آن ملول می شوم و بس"

                                                                                                  "نازک الملائکه"

         بالاخره پروپوزالم تصویب شد. سیر تشاءم(بدبینی) در اشعار نازک الملائکه.

       

     

نازک‌الملائکه،یکی از پیشگامان شعر نوی عرب است، شاعر عراقي حيات شعري خود را با شعر بلند «مرگ و انسان» آغاز کرد. شعري که کوشيد در آن صورت شعري محتوم بودن رويارويي انسان با مرگ را به تصوير بکشد و اکنون خود با همان مسئله «مرگ و انسان» روبه‌روست. نازک الملائکه در خانواده فرهيخته و اديب شيعي در سال م 1923/ 1341 ق در عراق به دنيا آمد. پدرش به شعر و زبان عربي عشق مي‌ورزيد و مادرش سلمي عبدالرزاق شيفته شعر عاشقانه بود و دفتر شعري با عنوان انشودة المجد (سرود سرافرازي) از او به طبع رسيده است. نازک کودکي گندمگون، لاغراندام با چشم و گيسي مشکين و از همان اوان کودکي، فردي جدي، باوقار، علاقه‌مند به مطالعه و بسيار شکيبا بود. دختري منزوي و خجالتي که نشانه‌هاي رومانتيسم، خيال‌پردازي و شاعرانگي در کلاس چهارم به وضوح در او آشکار گرديد و اين خبر به زودي در شهر پچييد. نازک در آن لحظه، سرنوشت‌ساز که خواست شعر زيبايش را در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده بود بخواند، خجالت امانش نداد و فرار کرد.عمده ی علایق او در این دوران زبان عربی، انگلیسی، تاریخ، موسیقی، ستاره شناسی،شیمی و ژنتیک بود. وي پس از آموزش متوسطه در رشته ادبيات عرب در دانش‌سراي عالي بغداد به تحصيل مشغول شد سپس به موسیقی روی آورد و تحصیلات خود را در رشته ی موسیقی در دانشکده ی هنر های زیبای بغداد به پایان رساند و براي ادامه تحصيل راهي ايالات متحده آمريکا شد و در رشته زبان انگليسي و ادبيات تطبيقي در دانشگاه پرينستون درس خواند. دوران تحصيل وي در آمريکا موجب شد که وي با ادبيات جهاني آشنا شود و همين مسأله بعدها از عوامل تأثيرگذار در شعرش شد. نازک پس از بازگشت از آمريکا در دانشکده تربيت معلم بغداد به تدريس مشغول شد اما براي اقامت دو ساله در بيروت، عراق را ترک کرد پس از آن براي بار سوم به عراق بازگشت و در دانشگاه بصره و موصل، مدرس زبان و ادبيات عرب شد اين شاعره فقيه عراقي سپس براي تدريس به دانشگاه کويت رفت نازک از 1990 تا زمان مرگش در قاهره در عزلت به سر برد

نازک از حيث انديشه سياسي ناسيوناليست مشرب بود و از نظر شعر رمانتيسيت به شمار مي‌آمد. دکتر شفيعي کدکني درباره شعر نازک، معتقد است که شعر او، شعري رقيق و تا حد زيادي رمانتيک است. آن درشتي و برندگي که در شعر بدر شاکر اسياب و عبدالوهاب البياتي ديده مي‌شود و شعر او وجود ندارد. شعرش روشن و دور از هرگونه غموضي است.

 

وي درباره عوامل تأثيرگذار در شعر نازک، بر اين باور است که علاوه بر پرورش تقريباً بورژوايي و روح زنانه عامل ديگري هم در تقويت اين روح رمانتيک تأثير داشته و آن شيفتگي شاعره به آثار رمانتيک‌هاي انگليسي از قبيل شلي و ليتکس است که نه تنها تأثير آنها را پذيرفته بلکه بسياري از شعرهاي آنان را ترجمه شعري کرده است.

 

نازک در شعر «انا» مي‌گويد:

 

 الليل يسأل من انا/ انا سره الفلق العميق الاسود/ انا صمته المتمرد/قنعت کنهي بالسکون/ولففت قلبي بالظنون/و بقيت ساهمه منا/ ارنو و تسألني القرون// انا من اکون؟/ والريح تسال من انا/ انا روحها الحيران انکرني الزمان/ انا مثلها في لامکان/بنقي نسير ولا انتهاء/نبقي نمرولابقاء/ فاذا بلغنا المنحني/ خلنا خاتمه الشقاء/ فاذافضاء…

 

شب مي‌پرسد که من کيستم/ راز اويم سياه و مضطرب و ژرف/ سکوت سرکش اويم/ کنه خويش را در نقاب خاموش نهفته‌ام/ و قلب خود را در گمانيها پيچيده‌ام/ و اينجا با وقار ايستاده‌ام/ نگاه دوخته‌ام/ قرون از من مي‌پرسند که من کيستم/ باد مي‌پرسد که کيستم من/ روح سرگشته اويم که زمان به انکار من برخاسته است من همانند او در لامکانم/ مي‌مانيم و مي‌رويم و پاياني نيست/ مي‌مانيم و مي‌گذريم و بقايي نيست/ وقتي به خم راه رسيديم چنان مي‌پنداريم که به پايان رنج رسيده‌ايم و آنگاه به تهي رسيده‌ايم.

زن و غم جزئي از ذات شعري نازک است و اين مسأله حتي از عناوين دفترهاي شعر او نيز پيداست. نازک بعد از گسترش امواج شعر نو، بر اين باور بود که مسير شعر نو دچار انحراف شده بدين دليل ترديدي در هشدار و اخطار دادن نسبت به مسير شعر آزاد به خود راه نداد شايد از همين رو بود که به رغم آثار پربارش در شعر، در اوايل دهه هفتاد از شعر گفتن دست شصت و به نوشتن در مسايل سياسي روي آورد.

 در جهان عرب مشخص کردن اینکه چه کسی آغاز گر شعر نو بوده نتیجه مشخصی در بر ندارد.بعضی ها نازک الملائکه را آغاز گر می دانند و برخی هم از بدرشاکر السیاب نام می برند."نازک الملائکه" اولین کسی است که با کتاب "قضایای شعر آزاد" برای شعر نو تئوری نوشت وقالبهای سنتی را شکست درست همانگونه که ما "نیما" را آغازگر می دانیم. نازک قالبهای شعر سنتی را نو کرد.در شعر فارسی هم همین اتفاق افتاد"بهار"و "میرزاده عشقی" از نظر مضمون شعر نو می گفتند ولی از قالبهای کهن استفاده می کردند تا این که "نیما" قالبهای نویی برای شعر نو به وجود آورد.

"نازک الملائکه" در سن ۸۵ سالگی در بیمارستانی در قاهره چشم از جهان فرو بست و در گورستانی در نزدیکی همان شهر دور از وطن اش به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 16:11  توسط مریم رشیدپور | 
 

      این گونه مرا به زور می بوسی

      گلِ انار تابِ آن را ندارد

      مرا مبوس

     اگر لبانم آب شود، چه خواهی کرد؟

                ......................

    می ترسم، آن را که دوست می دارم بگویم:

     "دوستت دارم"

    چرا که شراب چون از ساغر

    ریخته شود

     اندکی از آن کاسته می شود.

 

    "نزار قبانی"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 18:34  توسط مریم رشیدپور | 
 

   از شهرهای ممنوعه، اسیر شده

  از شهرهای بدون حافظه، از یاد رفته

 از شهرهای پستان های بریده

 تو را صدا خواهم زد.

 

 البیاتی .کتاب البحر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:56  توسط مریم رشیدپور | 
 با سلام به دوستان عزیزم.

 یه ترجمه از یک شعر محمود درویش داشتم که دوست دارم نظر شما عزیزان را در مورد ترجمه ام بدونم.

 

  می میرم،تو را دوست می دارم

  سه چیز است که پایان ندارند

  تو، و عشق، و مرگ

  خنجر دلنشین تو را بوسیدم

  در دستان تو پناه گرفتم

  تو مرا می کشی

  که مرا از مرگ متوقف کنی

  او اوست، او عشق است

  من تا زمانی که می میرم تو را دوست می دارم

  و هنگامی که دوستت می دارم

  احساس می کنم که می میرم

  پس زنِ من باش

  و شهر من باش...

 

اموتُ ـ أحبّکِ

إنّ ثلاثة أشیاء لا تنتهی

أنتِ، و الحبّ، و الموت

قبّلت خنجرکِ الحلوَ

ثمّ احتمیت بکفّیکِ

أن تقتُلینی

و أن توقفینی عن الموتِ

هو هو الحبُّ

إنّی أُحبّکِ حین أموتُ

و حین أُحبّکِ

أشعر أنّی أموت

فکونی إمرأةً

و کونی مدینةً

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:52  توسط مریم رشیدپور | 
 

    من زنده ام

    مثل تو

  و اکنون در کنارت ایستاده ام

  پس چشمانت را ببند و

  حضور مرا

در برابر خود احساس کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:29  توسط مریم رشیدپور | 
 

 قرار بود در باره کتاب هایی که می خونیم یا گاه گاهی فیلم می بینیم با هم گپ بزنیم!!

  کتابی خوندم از فرانتس کافکا ترجمه ی فرامرز بهزاد به نام« نامه به پدر».

  این نامه را کافکا به مادرش می سپارد تا به پدر بدهد اما مادر آن را به کافکا باز می گرداند

  نامه با این جمله آغاز می شود:«پدر بسیار عزیزم، چند وقت پیش، از من پرسیدی چرا می گویم

  که از تو می ترسم.»

  « نامه به پدر» را نه یک نامه ی صرف، بلکه باید آن را یک «خودزندگینامه » دانست.

  در این نامه  نوع ارتباط کافکا با پدرش قابل توجه است . و اینکه اگه دوست دارین در باره

   ارتباط این نابغه با پدر و انتظاراتی که از اون داشته بدونین این کتاب رو بخونین...و همچنین دغدغه ها   و  احساسی که نسبت به دنیای اطرافش داشته.

 

 

  اگه دوست دارین فیلم ببینین توصیه می کنم فیلم فاتیح آکیر به نام«لبه ی بهشت» رو ببینین.

  این فیلم ترکی ست ودر چند اپیزود به خوبی احساس، سیاست، تفکر و دیدگاه انتقادی مردم ترکیه

   رابه نمایش در آورده است.

  مطمئنم خوشتون میاد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:41  توسط مریم رشیدپور | 
با درود به همه دوستانِ عزیزم.

چند وقت پیش کتابی خوندم از خوندنش خیلی لذت بردم. تصمیم گرفتم به شما دوستان خوبم معرفیش کنم تا اگه دوس داشتین بخونین! کتاب«اُپرای شناور» از «جان بارت» ترجمه «سهیل سُمی»انتشارات ققنوس. کتابی ست به نظر من بی نظیر از نظر نوع روایت و زبانِ نویسنده که مترجم هم به خوبی این حس را به خواننده منتقل می کنه.در جایی از کتاب اومده« مارکسیسم افیون ملتهاست»...

توصیه می کنم اگه اهلِ خوندنِ داستانهای کوتاه، بلند، یا اهلِ دیدن فیلم هستین بیان اینجا و با هم تبادل نظر داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:18  توسط مریم رشیدپور | 

محمود درویش شاعر مقاومت

 

چند شعر از محمود درویش

●در محاصره

 " اگر باران نيستي ، عزيز دلم !
 درخت باش ،
 سرشار از باروري .. درخت باش !
 و اگر درخت نيستي ، عزيز دلم !
 سنگ باش ،
 سرشار از رطوبت .. سنگ باش !
 و اگر سنگ نيستي ، عزيز دلم !
 ماه باش ،
 در روياي عروست .. ماه باش "
 { چنين گفت زني
 در تشيع جنازه ي فرزندش }

 ***

 

●●صلح آه دو عاشق است كه تن می‌شویند

 با نور ماه
 صلح پوزش طرف نیرومند است از آن‌كه
 ضعیف‌تر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.
 صلح اعتراف آشكار به حقیقت است:
 با خیل كشتگان چه كردید؟
 شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی می‌گوید و عشق:
 «یا او، یا من!»
 جنگ چنین می‌شود آغاز.
 اما با دیداری نامنتظر، به سر می‌رسد:
 «من و او!»
 و نیز از قدرت و معجزه عشق می‌گوید:
 بیست سطر درباره عشق سرودم
 و به خیالم رسید كه این دیوار محاصره
 بیست متر عقب نشسته است.
 ***

●●● جمله‌ای موسیقایی

 شاعری اكنون سرودی می‌نویسد
 به جای من
 بر روی بیدبن دوردست باد
 پس چرا گل سرخ در دیوار
 برگ‌هایی تازه بر تن می‌كند؟
 پسری اكنون كبوتری به پرواز درآورد
به جای ما
 سوی بالا، سوی سقف ابر
 پس چرا این برف را جنگل
 گرد لبخند چون اشك می‌ریزد؟
 پرنده‌ای اكنون نامه‌ای با خود می‌برد
 به جای ما
 به آبی سرزمین غزال
 پس چرا صیاد به صحنه پای می‌نهد
 تا تیرهای خود را پرتاب كند؟
 مردی اكنون ماه را می‌شوید
 به جای ما
 و بر بلور رود راه می‌رود
 پس چرا رنگ بر زمین می‌افتد
 و چرا ما چون درختان برهنه تن می‌شویم؟
 عاشقی اكنون به سان سیل معشوق را با خود می‌برد
 به جای من
 سوی گل چشمه‌های پرژرفا
 پس چرا سرو در اینجا ایستاده است
 و دربانی باغ می‌كند؟
 شهسواری اكنون اسب خود را نگه می‌دارد
 به جای من
 و در سایه سندیان می‌آساید
 پس چرا مردگان به سوی ما
 از دیواری و گنجه‌ای بیرون می‌شوند؟

 ***

 

●●●●آسمان ودر یا

 

 آسمان را به دریا خواهم داد

 تا دختر پروانه

 مادری برای خویش نقاشی کند.

 آسمان آبی برای یک صندلی

 یک صندلی خالی،

 حتی اگر یاسمین دیر بیاید!

 من با خودم آشتی خواهم کرد

 من با صبح یکشنبه آشتی خواهم کرد

 من با دو دستِ روشن تو

 رود را جاری خواهم کرد

 رود تنها در دو دستِ مَحرَمِ تو عریان خواهد شد

 من می دانم که نور

 زن خواهد شد

 برهنه خواهد شد

 ومن چشم خواهم پوشید

 دُرُست همچون کودکی

 که دست های تو آخرین پناه اوست.

 یک آسمان برای یک دریا

 و یک دریا

 فقط برای باغی بزرگ

 چه روز خوبی یاسمین!

 روزی خوب، روشن و کامل

 مهیای بستری مشترک!

 نگاه کن

 کبوتران بر سردوشی نظامیان

 نشسته اند، جا خوش کرده اند.

 نگاه کن آن دلباخته ی دیوانه را

 دارد پاره ای از خورشید راقاب می گیرد.

 و من تو را چقدر دوست می دارم!

 امروز چه رخ داده دختر

 که این همه دوستت می دارم؟

 موج هایت رامهار خواهم کرد.

 تو در ساحل من آرام خواهی گرفت،

 من ماسه از دامنت خواهم زدود.

 چه روزی

 چه روزی

 تنها زمین هست، سادگی هست و

 صلح خالص و خوشبختی بی مثال

 ماه من!

 من با خودم آشتی کره ام،

 من با صبح یکشنبه آشتی کرده ام،

 من با دو دستِ روشن تو

 رودها را جاری خواهم کرد.

 کجاست کرانه نشین خوش باشی

 که با دهان معطر من همآوازاش ببینند؟

 جهان به ستایش من بر خواهد خاست

 سرود خواهد خواند و

 شراب را به شرافتِ من قسم خواهد داد.

 می دانم!

 مردمان سرانجام روزی

 از سایه سار زیتون بُنان به در می شوند،

 به جانب من می آیند

 تا در مهتابیِ خانه ام

 با پرندگان گفتگو کنند.

 آیا در چنین روز روشنی

 ممکن است که پرندگان بمیرند؟

 اصلن ممکن است؟

 اصلن کسی هست که در این روز بزرگ بمیرد؟


   

***************

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:45  توسط مریم رشیدپور | 
 

           دوستت داشته ام به ضرباهنگ بارانی که بی پایان است.

          دوستت داشته ام با هیاهوی شهری که خواب ندارد.

          دوستت داشته ام با موسیقی جوش و خروش باد.

          دوستت داشته ام پس از آنکه زمان

          در ساعت تو و در ساعت من به انتها رسید.

          دوستت داشته ام تا آن دم که پیکرم

          ستاره آوازه خوان بی همتایی شد.

         و چنین ست، چنین بوده ست و خواهد بود

         چرا که من دوستت خواهم داشت

        تا واپسین تپش عشقی

         که هرگز به شکست تن در نخواهد داد.

              لویس وایز

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:54  توسط مریم رشیدپور | 
 

   ویرانه از نگاه تو بر می خیزد

   تا

   انگشت تو بر می خیزد از جا

   راز می شوم

   و به انگشت تو می پیچم،

   وقتی اشاره به ویرانی دارد

   انگشت تو که با نگاه تو بر می خیزد

   و در صدای خزنده صورت من را می پیچاند

 

       یدالله رویایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:53  توسط مریم رشیدپور | 

اگر ما چیزی را می خواهیم برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده ایم بلکه چون آن را می خواهیم برایش دلیل پیدا می کنیم. (شوپنهاور)

به من بگو قبل از آمدن به این دنیا کجا بودی؟ تا بگویم بعد از مرگ کجا می‌روی . (شوپنهاور)

بهترین درمان برای قلوب شکسته این است که دوباره بشکند . (سام منتز)

گاهی تنها درمان روانهای پریشان ، فراموشی است.( اُرد بزرگ)

استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. (فردریش نیچه)

اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند. (دکتر علی شریعتی)

غذایی را بخور که می پسندی ,لباسی را پبوش که مردم می پسندند. (ضرب المثل)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:54  توسط مریم رشیدپور | 
   

  

  مرگ و تولد تجربه هایی از تنهایی اند . تنها متولد می شویم

    و تنها می میریم...

اوکتاویو پاز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  توسط مریم رشیدپور | 
 

     مردم فراموش می کنند مرا

     تو مکن ...

     تو ای تک درخت پیر

      ایستاده در میان بلوط های جوان

       در انتظار باش تا به همراه هم

       در گذریم از این وعده گاه 

       هان ای روح من !

      من و تو چونان ریز دانه هایی

      به  یکی نرمه باد

     رفتیم کنار از صحن روزگار...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:1  توسط مریم رشیدپور | 

تو کشور چین یه آقایی واسه ساخت خونه جدید داشته خونه شو خراب می کرده اولین ضربه رو که به دیوار میزنه و دیوار یه قسمتی ش می ریزه آخه معمولا  خونه های اونجا بین دیوار ها شکاف وفاصله وجود داره سمت راست چشمش به یه مارمولک می افته. میاد که بیارش بیرون می بینه که پای مارمولک زیر یه میخ گیر کرده کمی خاک واین ور اون ور می کنه و با تعجب می بینه که بله میخ خورد روی پای مارمولک..!!! اما این میخ رو ۱۰ سال پیش که اومدند اینجا واسه یه تابلو به دیوار زده بود!چطور امکان داره!چجوری ۱۰ سال زنده مونده!!!!خلاصه این آقا دست از کار میکشه ومحو تماشا میشه در کمال حیرت که ناگهان یه مارمولک دیگه بایه غذا تو دهنش از لابه لای درز  دیوار میاد جلو...وای... چطور امکان داشت..!!۱۰ سال...!                                                                

باخدا باش ُپادشاهی کن

بی خدا باش هرچه خواهی کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:41  توسط مریم رشیدپور | 
    

      زمانی برای آموختن!....

       زمانی برای ندانستن!....

       زمانی برای فهمیدن!....

      زمانی برای فراموش کردن!....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:39  توسط مریم رشیدپور | 
  این روزها زندگی روزمرگی وتکرار است و بازی هستی با ما هم

  نوعی شوخی است . منظور شوخی بازی و بیهودگی نیست ،اتفاقا 

  خیلی هم جدی است. اما به هر حال جدی است ! در واقع مهم کسی

  است که در این بازی شرکت می کند.

  حال که بازی ما در این هستی تصادفی است و زندگی ما شرکت

  ناخواسته ای در این رویداد است ! در واقع نوع بازی مهم است .

  جوهر زندگی هم همین است ،هر کس هر موضوع فکری یا اخلاقی

  که می خواهد بگیرد یا داشته باشد .

   مهم این است که عین بازی و واقعیت بشود .

  واقعیت فقط بخشی از میدان تصویری ما است ،میدانی که توافق کرده ایم

  از خیالاتمان حذفش کنیم. این بخش تماما با میدان خیالی احاطه شده

  که رضایت خاطرمان را از ادامه ی رؤیاهایمان فراهم آورد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:25  توسط مریم رشیدپور | 
مرا بخوان.. تا غرور همواره با تو باشد...

مرا بخوان...

زمانی که صحرا را برای قطره ای آب...

درمی نوردی...

مرا بخوان...

آنگاه که دروازه ی امید را بر روی عاشقان می بندند...

از اندوهِ یک زنِ تنها ننویس...

 تاریخ تمامی زنان را رسم کن...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:56  توسط مریم رشیدپور | 
 یک ترانه کهن عرب هست که چنین آغاز می گردد:

 " فقط خداوند و من می دانیم در قلب من چه می گذرد "

 دوست دارم سینه ام را بشکافم ،قلبم را از آن بیرون بکشم

 و در دستانم بگیرم تا همه بتوانند آن را ببینند. زیرا انسانی که

 خود را برای خویشتن آشکار می سازد، آرزویی شگرف تر از آن

 ندارد که دیگران درکش کنند . همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که

 پشت در است ،دوست داریم این نور به میان اتاق ،به پیش روی همه بیاید .

 اولین شاعر جهان ،هنگامی که تیر و کمان ش را

 کنار می گذاشت تا آنچه را که به هنگام غروب خورشید

 احساس کرده بود برای یارانش توصیف کند، باید بس رنج

 کشیده باشد ـ و کاملا محتمل است که این یاران ،آنچه را که گفته

 بود، به سخره گرفته باشند. لیک او باز چنین کرد، چون هنر راستین

  می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد .

 هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی که درک می کند، لذت ببرد.

 و این گونه است که زندگی ،در ما دو تن که در جستجوی

 مطلق هستیم و برای انزوای خود باغی می سازیم،

 شوری ژرف به جای می گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم .[*]



[*] این متن از نامه های جبران خلیل جبران شاعر،نویسنده و نقاش عرب به ماری هکسل بین سالهای 1908ـ1924  است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:25  توسط مریم رشیدپور |