تبليغاتX
کروشه
کروشه
 

    من زنده ام

    مثل تو

  و اکنون در کنارت ایستاده ام

  پس چشمانت را ببند و

  حضور مرا

در برابر خود احساس کن!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:29  توسط marmar | 
 

چند وقتی میشه به وبلاگ سر نزدم ... می خواستم دیگه نیام ننویسم

خسته شدم از خودم از همه چی ... بعضی وفتا یه اتفاقایی تو زندگیت میفته که بد جور داغونت میکنه!

حالا نمی دونم چی میشه ولی ...

باز نتونستم و اومدم چشم انتظار روزی بهتر از امروز !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:25  توسط marmar | 

     شعري از فدريكو گارسيا لوركا


                                               همسر بي‌وفا

  پس او را به كرانه رود بردم
  گمان‌كردم كه دوشيزه است
  اما شوهر كرده‌بود.
  شب و كناره‌ي سنت جيمز
    و من مثل آدمي كه مجبور به كاري باشد.
                             فانوس‌ها خاموش
                                          و  زنجره‌ها در آواز
  در گوشه‌ي دنج خيابان
  سينه‌هاي لرزانش را به‌دست گرفتم
                               ناگهان چون سنبل بر من شكفتند.
  و صداي لغزش زير دامني‌اش
  مثل تكه‌اي حرير
               در گوشم پيچيد.
  درختان كه نوري از شاخ و برگشان نمي‌گذشت
                                       بزرگ‌تر از معمول مي‌نمودند
  صداي پارس سگ‌ها از دور‌دست
                            و خرمن موهايش انبوه و بوته‌وار
  كراواتم را درآوردم
    او لباس‌اش را
    كمربندم را كه هفت‌تيري برآن بود كندم
  او نيم‌تنه‌اش را.
  هيچ صدف و مرواريدي
                         پوستي چنان دلپذير نداشت
  وهيچ بلور نقرفامي
                           چنان درخشندگي‌اي.
  ران‌هايش مي‌گريختنداز دستانم
    چون ماهي جهنده
  و تنش
                 نيمي آتش و
                                   نيمي يخ.
  آن شب من در بهترين جاده‌ها راندم
  سوار برمادياني چالاك
                       بي ركاب و بي لگام.

  بسان يك مرد، تكرار نخواهم كرد
        آن چه را كه او با من گفت.
           آن روشني ادراك را.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:17  توسط marmar | 
 

 قرار بود در باره کتاب هایی که می خونیم یا گاه گاهی فیلم می بینیم با هم گپ بزنیم!!

  کتابی خوندم از فرانتس کافکا ترجمه ی فرامرز بهزاد به نام« نامه به پدر».

  این نامه را کافکا به مادرش می سپارد تا به پدر بدهد اما مادر آن را به کافکا باز می گرداند

  نامه با این جمله آغاز می شود:«پدر بسیار عزیزم، چند وقت پیش، از من پرسیدی چرا می گویم

  که از تو می ترسم.»

  « نامه به پدر» را نه یک نامه ی صرف، بلکه باید آن را یک «خودزندگینامه » دانست.

  در این نامه  نوع ارتباط کافکا با پدرش قابل توجه است . و اینکه اگه دوست دارین در باره

   ارتباط این نابغه با پدر و انتظاراتی که از اون داشته بدونین این کتاب رو بخونین...و همچنین دغدغه ها   و  احساسی که نسبت به دنیای اطرافش داشته.

 

 

  اگه دوست دارین فیلم ببینین توصیه می کنم فیلم فاتیح آکیر به نام«لبه ی بهشت» رو ببینین.

  این فیلم ترکی ست ودر چند اپیزود به خوبی احساس، سیاست، تفکر و دیدگاه انتقادی مردم ترکیه

   رابه نمایش در آورده است.

  مطمئنم خوشتون میاد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:41  توسط marmar | 
  میخوام اینجا برا یکی از دوستام تولد بگیرم آخه امروز تولدشه

  منم بهش تبریک میگم

  خیلی وقت نیس که میشناسمش ولی تو این مدت کم انگار از خیلی وقت پیشا میشناسمش

  همون بود که وادارم کرد وبلاگو راه بندازیم و بهم گفت بنویس...

  من که اهلِ نوشتن نبودم ،اونم میدونست ، قرار شد کارایی که ترجمه میکنم یا  مقاله های    که دارم روش کار میکنم رو اینجا بزاریم!آخه اون ادبیات عرب رو خوب درک میکرد ،مثه من        که  دوسش دارم زبانِ من درسته کُردیه ولی عاشقِ لهجه عربیم...

 

    از همینجا بهش میگم تولدت مبارک  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط marmar | 
با درود به همه دوستانِ عزیزم.

چند وقت پیش کتابی خوندم از خوندنش خیلی لذت بردم. تصمیم گرفتم به شما دوستان خوبم معرفیش کنم تا اگه دوس داشتین بخونین! کتاب«اُپرای شناور» از «جان بارت» ترجمه «سهیل سُمی»انتشارات ققنوس. کتابی ست به نظر من بی نظیر از نظر نوع روایت و زبانِ نویسنده که مترجم هم به خوبی این حس را به خواننده منتقل می کنه.در جایی از کتاب اومده« مارکسیسم افیون ملتهاست»...

توصیه می کنم اگه اهلِ خوندنِ داستانهای کوتاه، بلند، یا اهلِ دیدن فیلم هستین بیان اینجا و با هم تبادل نظر داشته باشیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:18  توسط marmar | 

محمود درویش شاعر مقاومت

 

چند شعر از محمود درویش

●در محاصره

 " اگر باران نيستي ، عزيز دلم !
 درخت باش ،
 سرشار از باروري .. درخت باش !
 و اگر درخت نيستي ، عزيز دلم !
 سنگ باش ،
 سرشار از رطوبت .. سنگ باش !
 و اگر سنگ نيستي ، عزيز دلم !
 ماه باش ،
 در روياي عروست .. ماه باش "
 { چنين گفت زني
 در تشيع جنازه ي فرزندش }

 ***

 

●●صلح آه دو عاشق است كه تن می‌شویند

 با نور ماه
 صلح پوزش طرف نیرومند است از آن‌كه
 ضعیف‌تر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.
 صلح اعتراف آشكار به حقیقت است:
 با خیل كشتگان چه كردید؟
 شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی می‌گوید و عشق:
 «یا او، یا من!»
 جنگ چنین می‌شود آغاز.
 اما با دیداری نامنتظر، به سر می‌رسد:
 «من و او!»
 و نیز از قدرت و معجزه عشق می‌گوید:
 بیست سطر درباره عشق سرودم
 و به خیالم رسید كه این دیوار محاصره
 بیست متر عقب نشسته است.
 ***

●●● جمله‌ای موسیقایی

 شاعری اكنون سرودی می‌نویسد
 به جای من
 بر روی بیدبن دوردست باد
 پس چرا گل سرخ در دیوار
 برگ‌هایی تازه بر تن می‌كند؟
 پسری اكنون كبوتری به پرواز درآورد
به جای ما
 سوی بالا، سوی سقف ابر
 پس چرا این برف را جنگل
 گرد لبخند چون اشك می‌ریزد؟
 پرنده‌ای اكنون نامه‌ای با خود می‌برد
 به جای ما
 به آبی سرزمین غزال
 پس چرا صیاد به صحنه پای می‌نهد
 تا تیرهای خود را پرتاب كند؟
 مردی اكنون ماه را می‌شوید
 به جای ما
 و بر بلور رود راه می‌رود
 پس چرا رنگ بر زمین می‌افتد
 و چرا ما چون درختان برهنه تن می‌شویم؟
 عاشقی اكنون به سان سیل معشوق را با خود می‌برد
 به جای من
 سوی گل چشمه‌های پرژرفا
 پس چرا سرو در اینجا ایستاده است
 و دربانی باغ می‌كند؟
 شهسواری اكنون اسب خود را نگه می‌دارد
 به جای من
 و در سایه سندیان می‌آساید
 پس چرا مردگان به سوی ما
 از دیواری و گنجه‌ای بیرون می‌شوند؟

 ***

 

●●●●آسمان ودر یا

 

 آسمان را به دریا خواهم داد

 تا دختر پروانه

 مادری برای خویش نقاشی کند.

 آسمان آبی برای یک صندلی

 یک صندلی خالی،

 حتی اگر یاسمین دیر بیاید!

 من با خودم آشتی خواهم کرد

 من با صبح یکشنبه آشتی خواهم کرد

 من با دو دستِ روشن تو

 رود را جاری خواهم کرد

 رود تنها در دو دستِ مَحرَمِ تو عریان خواهد شد

 من می دانم که نور

 زن خواهد شد

 برهنه خواهد شد

 ومن چشم خواهم پوشید

 دُرُست همچون کودکی

 که دست های تو آخرین پناه اوست.

 یک آسمان برای یک دریا

 و یک دریا

 فقط برای باغی بزرگ

 چه روز خوبی یاسمین!

 روزی خوب، روشن و کامل

 مهیای بستری مشترک!

 نگاه کن

 کبوتران بر سردوشی نظامیان

 نشسته اند، جا خوش کرده اند.

 نگاه کن آن دلباخته ی دیوانه را

 دارد پاره ای از خورشید راقاب می گیرد.

 و من تو را چقدر دوست می دارم!

 امروز چه رخ داده دختر

 که این همه دوستت می دارم؟

 موج هایت رامهار خواهم کرد.

 تو در ساحل من آرام خواهی گرفت،

 من ماسه از دامنت خواهم زدود.

 چه روزی

 چه روزی

 تنها زمین هست، سادگی هست و

 صلح خالص و خوشبختی بی مثال

 ماه من!

 من با خودم آشتی کره ام،

 من با صبح یکشنبه آشتی کرده ام،

 من با دو دستِ روشن تو

 رودها را جاری خواهم کرد.

 کجاست کرانه نشین خوش باشی

 که با دهان معطر من همآوازاش ببینند؟

 جهان به ستایش من بر خواهد خاست

 سرود خواهد خواند و

 شراب را به شرافتِ من قسم خواهد داد.

 می دانم!

 مردمان سرانجام روزی

 از سایه سار زیتون بُنان به در می شوند،

 به جانب من می آیند

 تا در مهتابیِ خانه ام

 با پرندگان گفتگو کنند.

 آیا در چنین روز روشنی

 ممکن است که پرندگان بمیرند؟

 اصلن ممکن است؟

 اصلن کسی هست که در این روز بزرگ بمیرد؟


   

***************

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:45  توسط marmar | 
 

           دوستت داشته ام به ضرباهنگ بارانی که بی پایان است.

          دوستت داشته ام با هیاهوی شهری که خواب ندارد.

          دوستت داشته ام با موسیقی جوش و خروش باد.

          دوستت داشته ام پس از آنکه زمان

          در ساعت تو و در ساعت من به انتها رسید.

          دوستت داشته ام تا آن دم که پیکرم

          ستاره آوازه خوان بی همتایی شد.

         و چنین ست، چنین بوده ست و خواهد بود

         چرا که من دوستت خواهم داشت

        تا واپسین تپش عشقی

         که هرگز به شکست تن در نخواهد داد.

              لویس وایز

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:54  توسط marmar | 
 

   ویرانه از نگاه تو بر می خیزد

   تا

   انگشت تو بر می خیزد از جا

   راز می شوم

   و به انگشت تو می پیچم،

   وقتی اشاره به ویرانی دارد

   انگشت تو که با نگاه تو بر می خیزد

   و در صدای خزنده صورت من را می پیچاند

 

       یدالله رویایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:53  توسط marmar | 

اگر ما چیزی را می خواهیم برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده ایم بلکه چون آن را می خواهیم برایش دلیل پیدا می کنیم. (شوپنهاور)

به من بگو قبل از آمدن به این دنیا کجا بودی؟ تا بگویم بعد از مرگ کجا می‌روی . (شوپنهاور)

بهترین درمان برای قلوب شکسته این است که دوباره بشکند . (سام منتز)

گاهی تنها درمان روانهای پریشان ، فراموشی است.( اُرد بزرگ)

استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. (فردریش نیچه)

اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند. (دکتر علی شریعتی)

غذایی را بخور که می پسندی ,لباسی را پبوش که مردم می پسندند. (ضرب المثل)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 20:54  توسط M.B.H | 
   

  

  مرگ و تولد تجربه هایی از تنهایی اند . تنها متولد می شویم

    و تنها می میریم...

اوکتاویو پاز

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:58  توسط marmar | 
 

     مردم فراموش می کنند مرا

     تو مکن ...

     تو ای تک درخت پیر

      ایستاده در میان بلوط های جوان

       در انتظار باش تا به همراه هم

       در گذریم از این وعده گاه 

       هان ای روح من !

      من و تو چونان ریز دانه هایی

      به  یکی نرمه باد

     رفتیم کنار از صحن روزگار...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:1  توسط marmar | 

تو کشور چین یه آقایی واسه ساخت خونه جدید داشته خونه شو خراب می کرده اولین ضربه رو که به دیوار میزنه و دیوار یه قسمتی ش می ریزه آخه معمولا  خونه های اونجا بین دیوار ها شکاف وفاصله وجود داره سمت راست چشمش به یه مارمولک می افته. میاد که بیارش بیرون می بینه که پای مارمولک زیر یه میخ گیر کرده کمی خاک واین ور اون ور می کنه و با تعجب می بینه که بله میخ خورد روی پای مارمولک..!!! اما این میخ رو ۱۰ سال پیش که اومدند اینجا واسه یه تابلو به دیوار زده بود!چطور امکان داره!چجوری ۱۰ سال زنده مونده!!!!خلاصه این آقا دست از کار میکشه ومحو تماشا میشه در کمال حیرت که ناگهان یه مارمولک دیگه بایه غذا تو دهنش از لابه لای درز  دیوار میاد جلو...وای... چطور امکان داشت..!!۱۰ سال...!                                                                

باخدا باش ُپادشاهی کن

بی خدا باش هرچه خواهی کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:41  توسط M.B.H | 
    

      زمانی برای آموختن!....

       زمانی برای ندانستن!....

       زمانی برای فهمیدن!....

      زمانی برای فراموش کردن!....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 21:39  توسط marmar | 
  این روزها زندگی روزمرگی وتکرار است و بازی هستی با ما هم

  نوعی شوخی است . منظور شوخی بازی و بیهودگی نیست ،اتفاقا 

  خیلی هم جدی است. اما به هر حال جدی است ! در واقع مهم کسی

  است که در این بازی شرکت می کند.

  حال که بازی ما در این هستی تصادفی است و زندگی ما شرکت

  ناخواسته ای در این رویداد است ! در واقع نوع بازی مهم است .

  جوهر زندگی هم همین است ،هر کس هر موضوع فکری یا اخلاقی

  که می خواهد بگیرد یا داشته باشد .

   مهم این است که عین بازی و واقعیت بشود .

  واقعیت فقط بخشی از میدان تصویری ما است ،میدانی که توافق کرده ایم

  از خیالاتمان حذفش کنیم. این بخش تماما با میدان خیالی احاطه شده

  که رضایت خاطرمان را از ادامه ی رؤیاهایمان فراهم آورد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:25  توسط marmar | 
مرا بخوان.. تا غرور همواره با تو باشد...

مرا بخوان...

زمانی که صحرا را برای قطره ای آب...

درمی نوردی...

مرا بخوان...

آنگاه که دروازه ی امید را بر روی عاشقان می بندند...

از اندوهِ یک زنِ تنها ننویس...

 تاریخ تمامی زنان را رسم کن...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:56  توسط marmar | 
 یک ترانه کهن عرب هست که چنین آغاز می گردد:

 " فقط خداوند و من می دانیم در قلب من چه می گذرد "

 دوست دارم سینه ام را بشکافم ،قلبم را از آن بیرون بکشم

 و در دستانم بگیرم تا همه بتوانند آن را ببینند. زیرا انسانی که

 خود را برای خویشتن آشکار می سازد، آرزویی شگرف تر از آن

 ندارد که دیگران درکش کنند . همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که

 پشت در است ،دوست داریم این نور به میان اتاق ،به پیش روی همه بیاید .

 اولین شاعر جهان ،هنگامی که تیر و کمان ش را

 کنار می گذاشت تا آنچه را که به هنگام غروب خورشید

 احساس کرده بود برای یارانش توصیف کند، باید بس رنج

 کشیده باشد ـ و کاملا محتمل است که این یاران ،آنچه را که گفته

 بود، به سخره گرفته باشند. لیک او باز چنین کرد، چون هنر راستین

  می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد .

 هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی که درک می کند، لذت ببرد.

 و این گونه است که زندگی ،در ما دو تن که در جستجوی

 مطلق هستیم و برای انزوای خود باغی می سازیم،

 شوری ژرف به جای می گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم .[*]



[*] این متن از نامه های جبران خلیل جبران شاعر،نویسنده و نقاش عرب به ماری هکسل بین سالهای 1908ـ1924  است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 19:25  توسط marmar | 
همه چیز از یاد آدم میره

مگه یادش

که همیشه یادشه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:2  توسط marmar | 
یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

سرشار می کند .

و خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:26  توسط marmar | 
      در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی 

 

      و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.

 

      می گویم میان ما چیزی نبوده است

 

      تنها برای اینکه از دردسر به دور باشیم.

                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 17:24  توسط marmar | 

 

نام من برای تو چه معنایی دارد ؟...

اما وقتی اندوهگینی آن را به زبان بیاور

در سکوتِ حزن انگیز

بگو : که می تواند خاطره ی من باشد

قلبی که جایگاه من است در این جهان .

 

                       پوشکین

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:19  توسط marmar | 
 

عشق تو را در زمستان به یاد می آورم

و دعا می کنم باران

در سرزمینی دیگر ببارد

برف

بر شهر دیگری بریزد

و خدا زمستان را از تقویم خود پاک کند

چگونه خواهم توانست زمستان را پس از تو تاب آورم

نمی دانم

 

                                                           نزار قبانی

                                                           ترجمه : احمد پوری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 22:42  توسط marmar | 

راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

 
راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است .

 

راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيبايي برويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.

 

راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار.

 

راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد .

 

راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نيست ؟

 

راز عشق در اين است كه مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر كني تا خونسردي را دوباره به ذست آوري . با اين كه احساس جلوه ي الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح درك كند . قلبت را آرام كن تنها به اين وسيله مي تواني چيز ها را همان طور كه هستند ، دريابي .

 

راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين كردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:28  توسط M.B.H | 

راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

 
راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است .

 

راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيبايي برويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.

 

راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار.

 

راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد .

 

راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نيست ؟

 

راز عشق در اين است كه مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر كني تا خونسردي را دوباره به ذست آوري . با اين كه احساس جلوه ي الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح درك كند . قلبت را آرام كن تنها به اين وسيله مي تواني چيز ها را همان طور كه هستند ، دريابي .

 

راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين كردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .

 

راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 17:57  توسط M.B.H | 

همه جا و همه چیز ،غرق غم و خستگی است…  پس در آن دم که روح از نومیدی می نالد،

رو به سوی که باید کرد؟

به سوی هوس ؟ نه!زیرا بهترین سالهای عمر ما در این راه می گذرد و هرگز این جستجوی بی فایده به نتیجه نمی رسد.

به سوی عشق؟.. برای دورهای کوتاه؟ چنین عشقی به زحمتش نمی ارزد ـ برای ابد؟چنین عشقی وجود ندارد !

به سوی خاموشی و تنهایی! ولی به درون دل خویش بنگر ،هیچ نشانی از گذشته در آن نخواهی یافت، زیرا شادی ها وغمها همه همراه زمان رهسپار دیار عدم می شوند.

به سوی هیجان آتشین؟ به ! مگر نه دیر یا زود رنج دلپذیر تپشهای دل ،جای خود را به سردی

تلخ عقل و منطق خواهد سپرد ؟

به سوی زندگی ؟.اوه ! وقتیکه در پایان این راه ، برگردی و به پشت سر نگری ازین شوخی زشت و مبتذل وحشت خواهی کرد !!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:13  توسط marmar | 
چقدر سخته تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و بجاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد ، زل بزني و بجاي اينکه لبريز از کينه و نفرت شي ، حس کني که هنوزم دوسش داري. چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي بجز سلام نتوني بهش بگي. چقدر سخته وقتي پشتت بهشه ، دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 23:41  توسط M.B.H | 
"وحشت همیشه با ماست مثل خدا که همیشه با ماست باورمان نمی شود که می شود نترسید همان طور که باورمان نمی شود که می شود خدایی نباشد."

"بسیاری از ما نگاهی خاص به حیات داریم نگاهی خاص اما راستش نمی بینیم !بازی نهفته در نفس حیات را نمی بینیم. همه هستی نوعی بازی است راستش را بگویم نوعی شوخی است."

(هرمز شهدادی ـ شب هول)

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:23  توسط marmar | 
بسکه لبریزم از تو می خواهم

چون غباری فرو ریزم

زیر بای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:9  توسط marmar |